تبليغاتX
love signal

love signal

love

 

 

روزای خیلی طلایی یادته ؟

روز ترس از جدایی یادته ؟

موهای شونه نکرده یادته ؟

چشمک از پشت یه پرده یادته ؟

 روز تمرین اشاره یادته ؟

 شب چیدن ستاره یادته ؟

شعرای کتاب درسی یادته ؟

یادته گفتی می ترسی یادته ؟

عکسمون تو قاب عکسو یادته ؟

 بله بدون مکث و یادته ؟

دستمون تو دست هم بود یادته ؟

غصه هامون کم کم بود یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟

دیدن من غدغن بود یادته ؟

روزگار قهر و آشتی یادته ؟

هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟

قول دادی پیشم بمونی یادته ؟

روزای بی غم و غصه یادته ؟

ببینم اول قصه یادته ؟

عصر ابراز علاقه یادته ؟

خبر خوش کلاغه یادته ؟

دست گرمت تو زمستون یادته ؟

شونه ی من زیر بارون یادته ؟

 واسه خنده اجازه یادته ؟

اونا که می گفتی رازه یادته ؟

یادته فالای حافظ تو حیاط ؟

یادته قسم جون شاخه نبات ؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته ؟

یه روزی همو ندیدیم یادته ؟

شرطامون سر صداقت یادته ؟

تو مجازات خیانت یادته ؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟

تاخیرات توی بهارا یادته ؟

گوش ندادیم به نصیحت یادته ؟

گشتنت دنبال فرصت یادته ؟

دستا تو می خوام بگیرم یادته ؟

راستی تو ، بی تو می میرم یادته ؟

دونه دادن به کبوتر یادته ؟

خاطرات توی دفتر یادته ؟

 فال با نیت رسیدن یادته ؟

طعم قهوه رو چشیدن یادته ؟

واسه فال ، قهوه خوردن یادته ؟

روزی صد بار بی تو مردن یادته ؟

 یادته دعای زیر طاقیا ؟

کنار بوته های اقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس یادته ؟

با دو تا شاخه ی گل یاس یادته ؟

یادته گفتن راز به قاصدک ؟

یادته چقد بهم گفتی کمک ؟

فکر بودنت تو قایق یادته ؟

تو به من گفتی شقایق ، یادته ؟

پیش هم بودیم نذاشتن یادته ؟

اونا ما رو دوس نداشتن یادته ؟

نامه ی بدون امضا یادته ؟

اسم مستعار رویا ، یادته ؟

طرح اون انگشتر من یادته ؟

پاسخ مختصر من یادته ؟

فال حافظ شب یلدا یادته ؟

اسممو گذاشتی شیدا یادته ؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته ؟

مستجاب نشد دعامون یادته ؟

چشممون زدن حسودا یادته ؟

چشمامون شد مث رودا یادته ؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته ؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته ؟

یه روزی ازم بریدی یادته ؟

خط رو اسم من کشیدی ، یادته ؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته ؟

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته ؟

حلقه من دست تو دیدم ، یادته ؟

کلی سرزنش شنیدم یادته ؟

چشم من به چشمت افتاد یادته ؟

کاری که دست دلم داد یادته ؟

حالا اومدم همونجا وایسادم ،

که تقاضای تورو جواب دادم ،

درآورم از دستم انگشترو ،

 جا گذاشتم همونجا دفترو ،

اما قول دادم به قلبم به خدا ،

دیگه دل ندم به عشق آدما ،

حیف شعری که نوشتم یادته ؟

شعر من ، بدم باشه ، زیادته .....

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

 

نفرین به دست سرنوشت

قسمت من رو بد نوشت

نفرین به اون آتشی که

افتاده توی این بهشت

نفرین به دستای تو که

زنجیر عشق و پاره کرد

نفرن به اون نگاه تو

که قلبمو بیچاره کرد

نفرین به قاب عکس تو

به روی دیوار اتاق

نفرین به اون سنگ دلت

از من نمیگیره سراغ

نفرین به کار روزگار

از تو چی مونده یادگار

نفرین به دنیای تو که

با من شده ناسازگار

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

خیلی چیزا قرار نبود

اما حالا قرار شده

من واسه اون

اون واسه ی غریبه بی قرار شده

امشب این چند خط

بهانه ای میشوند

تا از پیچ این حادثه عبور کنم

قرار بود به جای

این همه دل دل

دلدادگی کنیم

که نشد

مصمم شدیم

برای آفتابی کردن این شب های مهاجم

اما نشد

قرار شد

فاصله ها را تحقیر کنیم

و پل زنیم مابین انزواهایمان

که نشد

حکم کردیم

مارا منظره کنند

تمام پنجره های مه گرفته

اما نشد

قرار بود

سر وعده ی عاشقی

پشتمان نلرزد

که نشد

نصیحت کردیم

تمام ابرها را

که برای هم آغوشی مارا بهانه کنند

اما نشد

قرار شد

خیل ثانیه هایمان را

به نگاه های هم بدوزیم

که شد

قرار بود

ازین من های پوشالی

رها شویم

و

خلاصه شویم درهم

که نشد

مشتاق شدیم

تا این دل شوره ها را

شیرین کنیم

اما...

نشد

هم پیمان شدیم

تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن

که نشد

قرار بود

تو بنشینی و من

در شبستان موهایت

پرسه ای مهتابی بزنم

اما نشد

قرار شد

عیادتی جاودانه کنیم

از چشمهای هم

که نشد

تو از متن رویاهای کودکیم آمدی

تا من مشق کنم همه ی

اشتیاق با تو بودن را

اما...

قرار شد

آن قدر

پیشانی هایمان را به هم بچسبانیم

تا رویای هم را خواب ببینیم

که...

نشد...

مقصد ما پیوند شاخه های

آرزوهایمان بود....

قرار بود

در دست های هم

آسمان را خانه نشین کنیم...

اما... نشد...

ما می توانستیم

مثل سایه درهم ادغام شویم

اما...

بیا ازین زمستان

تا بهارو پاییز و ....

هرم نفس هایمان را تقسیم کنیم...

بیا شاید بشود...!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

 

از گریه های اصغر

 

دلم به غم اسیره

 

یه قطره آب بیارید

 

بچه ام داره می میره

 

ازون همه اقاقی

 

یه گل نمونده باقی

 

زندگیه گل من

 

بسته به دست ساقی

 

غنچه های گل یاس

 

با خواهش و التماس

 

تا که علیم نمرده

 

برید سراغ عباس

 

یه قطره آب نمونده

 

تو مشک پاره پاره

 

غصه نخور علی جوون

 

شاید باروون بباره...

 

شاید باروون بباره...

 

(چرا دعا نکردی باروون بباره...؟؟؟)

 

سقای دشت کربلا

 

ابوالفضل...

 

دستش شده از تن جدا

 

ابوالفضل...

 

آی ام البنین کجایی

 

بشیر خبر آورده

 

مژده بده که سقا

 

یه قطره آب آورده

 

ام البنین کجایی

 

بشیر خبر آورده

 

زینب به جای سوغات

 

برات سپر آورده

 

ام البنین کجایی

 

بشیر خبر آورده

 

بیا که چشم ساقی

 

تیر سه شعبه خورده

 

برای اینکه غم روو

 

دل زینب نشینه

 

دارو نداره خیمه

 

یله ام البنینه...

 

دلم میخواد فدااااااااااای

 

باغ پژمرده باشم

 

رقیه و اسیری

 

مگه من مرده بااااااااااااشم

 

اون دل شب عموو جوون

 

توی صحرا یه گرگ بووووود

 

چیزی برات نمیگم

 

دست عدو بزرگ بووووود

 

....

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط sarina| |
تو مثله سایه ای که هر لحظه باهامی

من دارم حس می کنم رو شونه هامی

من می خوام داغون بشم اشک بریزم

گریه نمی کنم که تو چشامی

وقتی احساسمو قلبمو گذاشتی تنها

من مثله یه سنگ شدم کنار دریا

که بهش آبی نمی رسه ولی

باز منتظر می مونه تا طلوع فردا...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

برو باشد

 ولی من هم

 خدا و عالمی دارم ،

 برو باشد

 ولی شبها

اگر دیدی بد آهنگ است

 بدان من گریه می کردم

که از دنیا دلم تنگ است ،

 من از دنیا گله مندم

که از مهر تو کم دارم ،

 ببین یک خواهشی دارم

مرا در خود کمی حل کن ،

 نگو رفتم خداحافظ

 کمی دیگر معطل کن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

زندگی هنر نقاشی کردن

بدون پاک کنه

همیشه طوری زندگی کن

که حسرت داشتن

یه پاک کن رو نخوری...!!!

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

در بیکران زندگی

دو چیز افسونم کرد

آبی آسمان و خدا...!!!

آبی آسمان را می بینم و می دانم که نیست

خدا را نمی بینم و می دانم که هست...!!!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

دروغ است که می گویند

دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد

دل او خبر ندارد

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

من همان قاب تهی

خسته و بی تصویرم

که برای تو و تصویر دلت می میرم.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

به خاطر خاطره هایت

خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین

خاطره هاست.

پ.ن:

قابل توجه همه دوستان

مطالب وب لاگ مخاطب خاصی نداره...

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط sarina| |
 بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم!

 چنديست تمرين ميکنم!

من ميتوانم!

مي شود،آرام تلقين ميکنم...

 بايد، فکري براي اين دل آرام و غمگين ميکنم.

 من مي پذيرم رفته اي و برنميگردي همين!

خود را براي درک اين صدبار تحسين ميکنم

 کم کم از يادم ميري!

اين روزگارو رسم اوست!

 اين جمله رو با تلخيش صدبار تضمين ميکنم.

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

سال های سال،

درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد

وبا هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد.

سیب ها هرکدام یک کلمه بود.

کلمه های خدا.

مردم کلمه های خدا را می گرفتند

و نمی دانستند که درخت،

اسم خدا را منتشر می کند.

درخت اما می دانست،

خدا هم.

درخت،

اسم خدا را به هرکس که می رسید

می بخشید.

آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند.

بچه ها اما بیشتر.

و وقتی که سیب می خوردند،

خدا را مزه مزه می کردند و

دهان شان بوی خدا می گرفت.

درخت سیب زیادی پبر شده بود.

خسته بود.

می خواست بمیرد،

اما اجازه خدا لازم بود.

درخت رو به خدا کرد و گفت:

((همه ی عمر اسم شیرینت را

بخشیدم،اسمی که طعم زندگی را

یاد آدم ها می داد.حس می کنم

ماموریتم دیگر تمام شده

بگذار زودتر به تو برسم.))

خدا گفت:

((عزیز سبزم!

تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن.

آخرین سیب ات ،

سهم کودکی ست که دندان هایش

هنوز جوانه نزده،این آخرین هدیه

را هم ببخش.

صبر کن تا لبخندش را ببینی.))

و درخت سیب یک سال دیگر هم

زنده ماند.برای دیدن آخرین لبخند

و وقتی که کودک آخرین سیب

را از شاخه چید،

خدا لبخند زد و درخت،

آرام در آغوش خدا جان داد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

 دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

 نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

گل نیلوفر در مرداب میروید

تا بهم بگوید

باید در سختی ها

زیباترین بود...!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

در بیرون و بین جمع تنفس برایم

دشوار می نماید

به درون خود می خزم تا

در تخیل و توهم

 هماهنگی و دریایی بی تلاطم

را بیابم و این

آشفتگی را

که شما به بار آوردید

جبران نمایم...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

قطره،دلش دریا می خواست.

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:

((از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج و عشق و صبوری.

هر قطره را لیاقت دریا نیست.))

قطره عبور کرد و گذشت.

قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستادو منجمد شد.

قطره روان شد و راه افتاد.

قطره از دست دادو به آسمان رفت.

وهربار چیزی از رنج و عشق و صبوری

آموخت.

تاروزی که خدا گفت:

((امروز روز توست.

روز دریا شدن.))

خدا قطره را به دریا رساند.

قطره طعم دریا را چشید.

طعم دریا شدن را.

اما...

روزی قطره به خدا گفت:

((از دریا بزرگ تر،

آری از دریا بزرگ تر هم هست؟))

خدا گفت:

((هست.))

قطره گفت:

((پس من آن را می خواهم.

بزرگ ترین را.

بی نهایت را.))

خدا قطره را برداشت و

در قلب آدم گذاشت و گفت:

((این جا بی نهایت است.))

آدم عاشق بود.

دنبال کلمه ای می گشت

تا عشق را توی آن بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی

عشق را نداشت.

آدم همه ی عشقش را توی

یک قطره ریخت.

قطره از قلب عاشق عبور کرد.

و وقتی که قطره از چشم عاشق

چکید،خدا گفت:

((حالا تو بی نهایتی،

زیرا که عکس من در اشک

عاشق است.))

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

 به چه مي خندي تو؟

 به مفهوم غم انگيز جدايي!

 به چه چيز؟

 به شکست دل من؟

 يا به پيروزي خويش؟

 به چه مي خندي تو؟

 به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

 يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد؟

 به چه مي خندي تو؟

 به دل ساده ي من،

مي خندي که دگر تا به ابد نيزبه فکر خود نيست؟!

خنده دار است بخند

 

تقدیم به پریسا

(پری وروجک)

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

همه چی آخرش خوبه

اگه به یه جا رسیدی دیدی خوب نیست

بدون به آخرش نرسیدی...!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

تبسم شیرین عشق

گوشه ای از نگاه خداست

تنها به نگاه او

می سپارمت!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

کاش میشد

 همچو آواز خوش یک دوره گرد

زندگی را بار دیگر دوره کرد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

در دریای نیلفام

خوابهای شیرین شب

صدفهای رنگین

خیال را میکاوم

شاید مروارید

رویای تو را

در آن یابم...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

بوی گریه میده امشب بوی بارون بهاری

یادته لحظه ی رفتن گفتی که حرفی نداری

بعد تو من دیوونه منتظر کنار شیشه

اون طرف نم نم بارون،اینطرف بغض همیشه

تو میری تا ته کوچه گم میشی توی سیاهی

دل من میمونه اینجا که میره رو به تباهی

آخرین ترانه ی من میشکنه تو بغض شیشه

میدونم بر نمیگردی،برنمیگردی همیشه

بوی گریه میده امشب بوی بارون بهاری

یادته لحظه ی رفتن گفتی که حرفی نداری


بین تردید دلامون فاصله خیلی حقیره

پای رفتنی نمونده جاده آروم نمیگیره

گفته با من و تو قهره،عمری راهه تا رسیدن

عابرای بی تفاوت جای پاهات و ندیدن

حالا من موندم و تردید،تو کجای قصه هستی

تو کجای دلخوری هام،زیر پای من نشستی

تو اسیر دست جاده،من اسیر دست تردید

ابرای تیره رو بردار،خالیه باز جای خورشید

تو خیالت پیله بستی،این طرف بی تو شکستم

تا حضور تو میمونم اینه اون عهدی که بستم

مسخ فانوس نگاهت تو غروب بی نشونم

میدونم عهدو شکستی تا ابد ولی میمونم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

معلم فلسفه يک صندلي ميذاره وسط کلاس

 و به شاگردان ميگه: شما بايد يک مقاله بنويسيد و

در آن ثابت کنيد که اين صندلي وجود ندارد!!!

يکي از شاگردان دو کلمه مينويسه

و ورقه‌اشو ميذاره رو ميزش و

 بعداز اينکه معلم ورقه ها را تصحيح ميکنه

 اون بهترين نمره رو ميگيره!!!!

 اگه گفتين چي نوشته بوده؟ ...

نوشته بوده: کدوم صندلي

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

 انسان بودن يعني اينكه

وقتي با كسي مشتاقانه كوهي رو بالا رفتي

اما رو قله حس كردي كه ازش بي نياز شدي

 يادت نره كه اون پايين چقدر بهش نياز داشتي

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

برای دادن گل به دیگران

منتظر مراسم تدفینشان نمی شوم !

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

همه خیره ی او می شدند

او مثل نسیم بهاری بود که همه جا را خوش بو میکرد

و به کوچه ی نا امیدی امید میداد

وقتی که به او گفتم که دلباخته ی تو شده ام

چشم هایش را بست و دیگر از کوچه عبور کرد

حالا کوچه نا امیدتر از همیشه است

کاش به او نمیگفتم

و این عاقبت عاشق شدن من بود...

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

دلم برای کسی تنگ است

که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است

که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است

که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است

که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط sarina| |
 

آری یکی را دوست میدارم

آن را احساس کردم در قلبم...

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دل تنگی

و تیره و تار من است...

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای

زندگی من است...

یکی را دوست میدارم...

آری او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است...

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم

احساسات پاک قلبم می باشم...

یکی را دوست میدارم

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد

و مرا با خود به دشت دوستی ها برد...

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و

محبت آشنا کرد...

یکی را دوست میدارم همان کسی که هر شب

برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم زمزمه میکرد

و مرا به خواب عاشقی میبرد...

یکی را دوست میدارم همان کسی که مرا آرام کرد

و معنی دوستی را به من آموخت...

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن

را فهمیدم...

او مثل ابر بهار زود گذر نیست

او برایم یک آسمان است که همیشه بالای سرم میباشد...

آسمانی که زمانی ابری میشود

چشمهای من هم از دلگیری او بارانی میشود...

آری تو برایم مانند همان آسمانی...

یکی را دوست میدارم او دیگر یکی نیست

او برایم یک دنیا عشق است...

پس بمان ای کسی که تورا دوست میدارم

بمان و تسلیم احساسات پاک من باش...

می خواهم تورا شکنجه دهم شکنجه عشق و

محبت خودم...!!!

آنقدر تورا شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی

چون که تو را دوست دارم...!!!

ای خورشید آسمان روزهای من،ای مهتاب

روشن بخش شبهای من، ای ستاره درخشان

آسمان تیره و تار من،ای آسمان زندگی من،

و در پایان ای همدم زندگی من،

با من باش چون که تو را دوست میدارم،

آری،تو را دوست میدارم...

فقط تو را...!!!

تقدیم به عزیزترینم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط sarina| |
 

دیروز ساعت بی قراری ام خوابید

امروز پلکهایم خیره به در خشکیدند

کسی نبود نبض دل تنگیم را بگیرد

تو هیچ گاه تپش قلبم را نشنیدی

فردا مرا در خاک می گذارند

دیگر کسی انتظار چشمهایت را نمی کشد

و تو برایم خواهی گریست

دوست دارم .... تا همیشه....

 

پ.ن: بازم سلام به همه ی دوستان

و ممنون از نظراتون ببخشید اگه خیلی

نمیتونم بیام بهتون سر بزنم شرمنده....

اومدم یه خبر خوب بدم اونم اینکه دوست

عزیزمون به لطف پروردگار و با دعای همه ی

دوستان از کما بیرون اومد....

امیدوارم روز به روز حالش بهتر بشه

از همتون ممنونم ، خدانگهدارتون

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط sarina| |