تبليغاتX
love signal

love signal

love

The End

 

LOVE SIGNAL؟؟؟!!!!!

سیگنـــــــال عــــــــــشـــــــق...!!!

ما که گشتیم نبود...

به قول معروف شما هم نگردید نیست

سیگنال مورد نظر یـــــــــافت نـــــــشـــــــد!

NO SIGNAL.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط sonia 

 

هم چو پرنده ای باش

 

که بر روی شاخه ای سست

 

آواز میخواند...

 

شاخه میلرزد...

 

ولی پرنده میخندد...

 

زیرا که

 

به قدرت پرواز خود ایـــــــــــــمــــــــان دارد...!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط sonia 

 

تا حالا شده انقد از همه کس و همه چی پر باشی

که دلت بخواد بزنی تو دهن این آدمایی

که فقط ادعای آدمی رو با خودشون یدک میکشن

ولی هیچ بویی از انسانیت نبردن

کسایی که ادعای معرفتشون میشه

ولی خدایی ازت خبر دارن؟

میدونن الان تو چه حالی داری...؟

خیلی دوست دارم خیلی چیزا رو بگم

میدونی چیه دوست دارم داستان زندگیم و

بگم بیام اینجا بنویسم...

اما همیشه نوشته هام نا تموم میمونن

خسته میشم

میدونی چرا؟؟؟

چون باید برگردم به عقب

به گذشته به روزهایی که به فراموشی سپردم

باید نبش قبر کنم...

داغون میشم...

بر خلاف خیلیـــــــــــا خیلی ازین آدمای

ظاهر بین من تا اینجا تا الان که تقریبا ۲۰ تا پاییزو

پشت سر گذاشتم (میگم پاییز چون دوسش دارم

چون فصل عاشقاس...) زندگی داشتم پر داستان

پر از ماجرا پر از غـــــــــم...اما لحظات شادیش خیلی

کمه خیلی...اما ظاهر زندگیم یکنواخته ساده ی ساده و...

پر از رفاه ( اینو واسه اون ظاهر بینا گفتم که کامنت نذارن

که...من خدا رو همیشه شکر میکنم )

اگه بخوام بنویسم احتمالا چند تا رمان ازش در میاد

تقریبا همه تلخی ها رو چشیدم...تقریبا...

دلم میخواد زندگیمو بنویسم تا توو دهن خیلیا بزنم...

شاید یه روز این کارو کردم..شـــــــــاید...

خیــــــــلـــــــــی دور...خیـــــــــلی نزدیـــــــک...

معلوم نیست...

شایدم این آخرین پست باشه و این وبلاگ همین جا

به کار خودش پایان بده...

یا آغـــــــازی دوباره...

یا پــــــــایـــــــــــان...

فاصله ش زیاده نه؟

یا بهتر بگم تفاوتش زیاده

مثله تولـــــــــــد و مــــــرگ...

کی میدونه چی میشه؟

هیچ کس واقعا هیچ کس...

پس فعلا بــــــــــــــــدرود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط sonia 

ببار آسمون...!!!

 

 

ببــــــــــــــــار آســـــــمــــــــــون...

 

نذار کسی ببینه گریــــه هـــــــامـــو

 

بذار پنهون کنم بغض صـــــــدامو...

 

آخه هیشکی نمیخواد که بخـــــونه

 

از توو نگاه من گلایــــــــه هامو...

 

بگو تـــــــــــــا کــــــــــجـــــــــــا...؟؟؟

 

باید برم تا دل آرووم بگیـــــــره

 

کی میتونه غم و از من بگیــــــــره

 

اونی که شیشه ی دل و شکستـــــــه

 

حتی سراغی از من نمــــیــــــگیـــــــره

 

بخــــــــــــون تو هم صدای من

 

آســــــــــــمــــــــــــون...

 

دل خسته ام از بازیه این زمـــــــــون

 

انگاری که دل تو هم شکســــــتـــــــن

 

بغضت رو بشکن آره بــــــــارون بزن

 

بـــــــــــبــــــــــــــار آســـــــــــــــمـــــــــون...!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط sonia 

بهوووونه...!!!

 

 

نری بگی بی حیا بود

 

بی دین و بی خدا بود

 

دل به کی بسته بودم

 

آخ که چه بی وفا بود

 

نری بگی کم گذاشتم

 

برای چشمای تو

 

نگی یکی دیگه داشتم

 

آوردمش جای تو...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط sonia 

یه پست قدیمی...باز بااااارااااااااان...!!!

 

 

باز باران! نه نگویید با ترانه!

می سرایم این ترانه جور دیگر

باز باران بی ترانه

دانه دانه میخورد بر بام خانه

یادم آید روز باران....

پا به پای بغض سنگین

دل شکسته اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم

میدریدم قلب خود را

دور میگشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

میشنیدم از دل خود این نوای کودکانه

پر بهانه

زود برگردی به خانه

یادت آید؟

هستی من!

آن دل تو جار میزد این ترانه

باز باران

باز میگردم به خانه.......

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط sonia 

 

 

این روزا چقدر همه چی سخت شده

 

ساده میگم حرف دل و ...

 

همیشه نوشتن برام سخت بودو...

 

هنوزم هست...

 

بماند که یه روزی تمام ورقای دفترم

 

پر میشد از خاطره ها و زمزمه ی دل تنگی...

 

اما...

 

حالا...

 

نوشتن دل تنگی هم سخت شده...

 

انقدر که...

 

حرف دل و زدن خیلی سختـــــــه خیــــلی...

 

اما سخت تر ازون بیان کردنش و

 

سکـــــــــوته...

 

اما دلم میخواد همه بدونن

 

امروز...یاد اولین روز افتادم...

 

اون روز باروونی...

 

اولین نگــــاه...

 

امروز این باروون این صبح بوی همون

 

روزو همون باروون و میداد...

 

اما امروز کجا و اون روز کجا...

 

اون موقع اول راه و تنها ولی نزدیک

 

الان آخر راه و باهم ولی فرسنگ ها فاصله

 

. . . .

 

پ.ن: یه درد دل کوچولو با تنها کسی که نوشته هامو میخوندو دوسشون داشت

تقدیم به خودش با این که میدونم آدرس کلبه ی دل تنگیمو نداره...

 

اما کلام اول و آخر

 

دوســـــــــــــتـــــــــــــــــت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط sonia 

 

 

پلکهای خسته ام را که می گشایم

 

چیزی در وجودم می شکند.

 

نگاهم به چشمان همیشه بیدار

 

پنجره گره می خورد.

 

باز باران می بارد.

 

و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و

 

زیبای قطره ها در وجودم

 

جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.

 

نا خواسته از جا بر می خیزم و

 

فاصله ام را با زلال باران

 

کم و کم تر می کنم.

 

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد

 

در به روی مهمان نا خوانده ام بسته بماند؟!

 

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را

 

از پاکی پر می کند

 

دو قطره اشک از روی گونه هایم

 

سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار

 

گم می شود.

 

زیر لب آهسته زمزمه می کنم:

 

بـــــــاران ، بـــــاران

 

انبوه ابرهای سرگردان

 

در خاکستری مه آلود آسمان

 

بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند

 

و من پر می شوم از حس نسیمی که

 

آرام آرام مرا ،

 

ابرها را ،

 

هزار قطره باران را

 

و تمام خاطرات بارانی را

 

به دنیایی فراسوی مرز واقعیت ها

 

فرا می خواند.

 

سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن

 

سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب

 

صاعقه ای از دل تیرگی آسمان

 

سفری به یک لحظه عشق

 

به یک بار پرواز.

 

در سادگی یک نگاه ،

 

پاکی یک دل و

 

شکوه یک دلدادگی معنا می یابم

 

و روح خسته ام را

 

به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم

 

که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.

 

دستان پر توانی که می تواند

 

تمام غبار اندوه را از آینه جانم پاک نماید

 

می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را

 

پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.

 

صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.

 

به خود می آیم.

 

آسمان آکنده از ابرهای تیره است

 

پر از تیرگی و خشکی

 

دستانم از خشکی می سوزد

 

از آن هزاران قطره زلال تنها

 

دو قطره مانده

 

آن هم

 

به روی گونه های رنگ باخته من.

 

صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:

 

پائیـــــز آن هم بدون بــــاران!!

 

و من فقط سر تکان می دهم و باز

 

به سوی صندلی راحتی ام می خزم

 

و پلکهایم را روی هم می فشارم

 

شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد.

 

رویا خسرونجدی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط sonia 

 

 

باغبانی پیرم

 

که به غیر از گل ها

 

از همه دلگیرم

 

کوله ام غرق غم است

 

آدم خوب کم است

 

عده ای بی خبرند

 

عده ای کورو کرند

 

و گروهی پکرند

 

دلم از این همه بد میگیرد

 

و چه خوب است...

 

آدمی میمیرد...!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط sonia 

بزن زیر گریه...!!!

 

 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

 

بزن زیر گریه چشات تر بشه

 

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

 

بزن زیر گریه سبک شی یه کم

 

یه امشب غرورو بذارش کنار

 

اگه ابری هستی با لذت ببار

 

هنوزم اگه عاشقش هستی که

 

نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

 

غرورت نذار دیگه خستت کنه

 

اگه نیست باید دل شکستت کنه

 

نمیتونی پنهون کنی داغونی

 

نمیتونی یادش نباشیـــــــــــــــــــــی

 

به این آســـــــــــــونـــــــــــــــــی

 

هنوز عاشقیو دوسش داری تو

 

نشونش بده اشکای جاریتو

 

نمیتونی پنهون کنی داغونی

 

نمیتونی یادش نباشیـــــــــــــــــــــی

 

به این آســـــــــــــونـــــــــــــــــی

 

....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط sonia